ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و جشن سبزه ها

سلام به خوشگل عسلهای مامان.ثنای با استعدادم،از اون روز که برگه ی دکلمه رو داده بودن تا تمرین کنیم فرصت دست نداد ،چون مسافرت رفتیم بعدش هم مریض شدی.دیروز خانم خنکساری تماس گرفتن و گفتن که برای امروز که جشن دارین ثنا میتونه حفظش کنه یا نه؟منم با اطمینان از حافظه ی بالای شما قاطعانه گفتم آره.و دیشب چند بار با هم خوندیم و صبح هم لباس عروست رو تنت کردم و موهات رو درست کردم و رفتی.البته منم خیلی دوست داشتم بیام اما متاسفانه ثمین تب کرد و مزاجش هم بهم ریخت.وقتی تماس گرفتم خانم رضائی کلی از شما تعریف کرد و گفتن ثنا خیلی عالی دکلمه رو اجرا کرده.فدای تو البته فیلم و عکستون رو بهمون میدن.اینم پیرهن جدیدته که به انتخاب خودت صورتی شد.مبارکه ...
25 اسفند 1390

ثنا و ثمین و خریدهای عید

سلام به همه ی عزیزانم و دوست جونیهای گلم. گفته بودم که قراره با خاله مهتاب اینا بریم عسلویه برای همین من هیچ چیزی نخریدم.صبح پنجشنبه ساعت 3 رسیدن.و تا بیدار شدیم و راه افتادیم 10 صبح شد.هوا عالی عالی بود.ثنا که با خاله مهتاب جونی جور جوره از اول تو ماشین اونا نشست و کلی خوش بهش گذشت.کنگان که رسیدیم موندیم و ناهار خوردیم و استراحت کردیم .من و ثنا و خاله مهتاب یه نیم ساعتی رفتیم لب دریا و حسابی از خوردن امواج به ساحل لذت بردیم و انرژی تخلیه کردیم.ساعت 3 راه افتادیم و 4 عسلویه بودیم.توی راه وقتی که از کنار شهر دیر رد میشدیم به یاد خانم معلم بندری افتادم و همینطور وقتی که شوشو گفتن که پشت اون کوه شهر جم هست ناخوداگاه به یاد مامان ماهان عزیز...
21 اسفند 1390

ثنا طلا،خانوم بلا

ثنای مهربانم.دخترکم که اینقدر زود داری بزرگ میشی.خودت هر روز متوجه قد کشیدنت و تغییر چهره ت میشی و کلی از اینکه داری بزرگ میشی خوشحالی.اما راستش رو بخوای من از این بابت خیلی خوشحال نیستم.دوست داشتم زمان ثابت میشد و شماها همین قدی میموندین و همیشه و همیشه جوجه های کوچولوی خودم باقی میموندین.وقتی که مادر شدی شاید این حس منو درک کنی. میخوان از طرف مهد فردا ببرنتون اردو.خانه ی رئیس علی دلواری که انگار موزه هم هست.ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر.امیدوارم که خیلی بهتون خوش بگذره.امروز وقتی اومدی دیدم با یه جفت دمپائی تو دستت اومدی تو و در جواب چشمهای مبهوت من گفتی:مامان اینقده عجله کردم که با دمپائی اومدم سوار سرویس شدم!برای جشن سبزه ها،شما رو انتخا...
15 اسفند 1390

ثنا و ثمین و دائی مهدی

فسقلیهای من سلام.امشب بعد از مدتها دائی مهدی اومدن خونمون.فردا جلسه دارن برای همین اومدن.وقتی به ثنا گفتم از خوشحالی یک متر پرید هوا. بعد با بابارضا رفتند دنبالش.وقتی که اومدن،اولش ثمین یه کم غریبی کرد اما بعدش خوب شد.دائی میگه بچه ها خیلی بزرگ تر شدن ماشااله.برای شام دست بکار پیتزا شدم.البته چند شب پیش هم درست کرده بودم و چون اولین بارم بود که خودم خمیرش رو آماده میکردم و ناشی بودم اومدم و مواد رو دو برابر کردم و نتیجه این شد که از ساعت 4 بعدازظهر تا 10 شب مجبور شدم کلی پیتزا درست کنم.ساعت 10 دیگه اومدم و شلال افتادم رو تخت! ثنا که کلی خوش بهش گذشت چون تو درست کردنشون کمک کرد همچنین توی تزئین اونها.شب بعدش دو تا از اونها رو بردیم و رفتیم خو...
12 اسفند 1390

قصه ی خرگوش زبل و الاغ شیطون

ثنا جونم،شما دختر فوق العاده با استعدادی هستی.از همون یکسالگی که مداد به دست میگرفتی و خط خطی میکردی،میدونستم که نقاش خوبی میشی.3 ساله بودی که از خودت شعر هم میساختی و در3سال و نیمگی اولین قصه رو هم گفتی. قرار بود که قصه هات رو بفرستم برا مجله ی خردسالان تا چاپ بشه اما هی امروز و فردا کردم.ببخشید عزیزم.امسال تو پیش دبستانی ازتون خواستن که خودتون کتاب درست کنید.چند تا قصه گفتی و با هم تصمیم گرفتیم که این یکی رو بصورت کتاب دربیاریم: توی یه روستا یه خرگوش زبل و یه الاغ شیطون با هم دوست بودند و زندگی میکردند.یه روز الاغه یه فکری به ذهنش رسیدکه بره و مردم آزاری کنه و یه کم بخنده و تفریح کنه.پیش خودش گفت که برم یه کم عرعر کنم تا او...
8 اسفند 1390

شعر و کاردستی ثنا طلا

پروانه کوچولو پروانه ای کوچــــولو                              بـا بالهای خستــه                         توباغچه،  زیر آفتاب                             روی گلی نشستـه              &nbs...
8 اسفند 1390

ثنا و کاردستی

ثنای عزیزم.خانم مربی بهتون گفته بود که با چیزای دور ریختنی کاردستی درست کنید و بیارید.هفته ی پیش که بابارضا نبود ،من و شما باکمک هم با مقوای جای ویفر و صدفهات و پنبه این کاردستی رو درست کردیم.چقدر لذت بردی و فردا صبح تا صدات زدم و گفتم که امروز باید کاردستیت رو ببری، زودی بیدار شدی و با ذوق و شوق راهی شدی.عزیزدلم من هر کاری میکنم تا لبخند روی لبهای قشنگت بشینه.دوستت دارم دیروز همراه بابا رفتی سالن فوتبال.شما و پرهام دوچرخه هاتون رو هم بردین تا بازی کنید.اما به گفته ی خودت ،فقط یه دور زدین و همش یه بازی دیگه کردین.وقتی برگشتین و ازت پرسیدم که سیر دل دوچرخه بازی کردین یا نه؟!در جوابم گفتی که :نه فقط یه دور و بعدش دستی به شکمت (که ماشاال...
8 اسفند 1390

ثنا و کاردستی حیوانات اهلی

سلام خوشگل عسلهای من.ثنا جونم :امروز تولد یکی از دوستای مهدتون به اسم مانیا بود.دیروز با هم رفتیم و براش یه بازی لونپوس خریدیم.خودت یکی داری و چون سرگرمی خوبیه و برای هوش خیلی خوبه،به پیشنهاد بابا یکی هم برای مانیا خریدیم.وقتی اومدی گفتی که خانم مربی گفته که حیوانات اهلی رو بکشید یا عکسشون رو بچسبونید رو برگه و بیارید.من و شما هم بعدازظهر نشستیم و با هم درست کردیم.با نقاشیهائی هم که خودت کشیدی قشنگتر شد.آرزوم دیدن شادیهاته دخترم بقیه ی عکسها رو در ادامه میذارم این دختره مثلا خودتی که میخای بری شیر گوسفندها رو بدوشی و اون یکی هم ثمینه که عشق توپه.   این بز شیطون از آغلش فرار کرده و آقا سگه میخاد برش گردونه!!...
8 اسفند 1390

ثنا و ثمین و باغ نخل

گلهای باغ زندگیم.امروز یکی از همکارهای بابا میخواستند برن باغ نخل خواهرشون  توی آبپخش که  یکی از شهرهای اطراف بوشهر هست،و چون خیلی وقته که تعارفمون میکردن و هر دفعه پیش نمی اومد،این بار بالاخره قسمت شد و رفتیم.چقدر هوا لطیف و بهاری بود.اصلا فکرش رو هم نمیکردم که بوشهر جائی به این سرسبزی هم داشته باشه.واقعا لذت بردیم.عمو مسلم و خانومشون و خواهرشون و جاریهاشون همه خوش برخورد و خونگرم بودن و ما اصلا احساس غریبی نکردیم.ثنا خانوم 3تا همبازی پیدا کرد.هدیه دختر عمومسلم و مهدیه و مهسا خانوم که کلاس اول و دوم بودن.البته ثمین هم دو تا همسن و سال داشت ،آریا و مرضیه کوچولو که از ثمین یه ماه کوچیکتر بودن.تا ساعت 4 و نیم اونجا بودیم.برای جمعه ی ...
5 اسفند 1390

ثنا طلا عروسک من

سلام ثنا خانومم.به دلیل اینکه خانم مربیتون امروز مثل بابارضا رفته ماموریت،مهد نرفتی . حوصله مون سررفته بود ،گفتم بیا خوشگل کن چند تا عکس ازت بگیرم. شما هم گفتی میخوام با لباس عروسم عکس بندازم.گفتم پس بیا موهات رو ببندم و تور هم بزنم روی موهات.بعد یواشکی یه کم آرایشت هم کردم . گفتی واااای مامان پاک میشه.منم چون میخواستم ببرمت حمام گفتم آره جونم و این شد که شما عروسک ملوس من شدی و یه عالمه عکس گرفتی.نه اینکه از بچگی با دوربین آشنائی،ماشااله همه ی ژستها رو هم خودت بلدی و لازم نیست بهت بگم چطوری بایستی.فدات فدات.ثمین هم با حیرت به شما نگاه میکرد و ذوق میکرد.     ...
3 اسفند 1390
1